1

"مکالمه ی درونی"

«الا یا ایها القلبم
گرفته حالی که بازم
گناه توست یا دوران
کجاست آن شور و آن ایمان
که آباد میشود سامان
و دور از جبر و آدم خوار
میان کشور خوبان
تو مینازی به این ایران؟
امان!
امان از این دل زارم
ولی جز این نمی یابم
گرفته حال ام و خسته
شکستم ،
این همه غصه
چجور اینجا کمین کرده؟
جوونیم رفت بیهوده
امیدی اخه هم مونده ؟
از این حالم که بیزارم
چراغی نیست همراهم
در این تاریکی غرق میشم
هنوزم سخت دلگیرم
ولی میشه که این بارم
بخنده نور تابانم
بگه پا شو که میخواهم
بسازم این جهان از نو »

خب خب از هم گسیختگی ذهنمم که کاملا مشهوده :]
 
 اینا رو چند روز پیش نوشتم، الان آروم ترم ، بی تفاوت تر، ولی خب هنوزم همون فکرا همون حرفا تو وجودم هست. شاید بشه گفت اینا همش عادته ، دیگه خیلی عادی شده که کلا ناامید بشیم و با نا امیدیمون کنار بیایم و فرداش جوری رفتار کنیم انگار این من نبودم که روز قبل تا این حد روحم در هم شکسته شده بود



پنجشنبه 26 دی 1398 | نظرات ()